شمارهٔ ۷۵۸

غزلیات

تا یاد ترا کرده دلم راهبر خویش
پر در پر عنقا بپریدم ز بپریدم ز بر خویش

تا بام قفس قوت پرواز ندارم
شرمنده ام از کوتهی بال و پر خویش

پیوند سرین را به میان تو چو بیند
عاشق بود ار کوه نبندد کمر خویش

یکبار به گرد سر او گشتم و چون شمع
گردم همهٔ عمر به قربان سر خویش

جویا شده ام واله این مصرع سالک
‏«طاووس اسیر است به گلدام پر خویش»‏