غزل 932 | ز عشقت تا ز خود بیگانَه گشتم
ز عشقت تا ز خود بیگانَه گشتم
میان عالمی افسانَه گشتم
ز روی شوق جانان در شبستان
به شمع روی او پروانَه گشتم
ز زنجیر دو زلفت ای دلارام
بگو آخر چرا دیوانَه گشتم
به امّیدی که یابم گوهر وصل
غریق بحر آن دردانَه گشتم
ز شادی وصالت بر نخوردم
بتا تا با غمت همخانَه گشتم
کنون عمریست تا در گرد عالم
به جست و جوی آن جانانَه گشتم
اگر تیغم زنی زان دست و بازو
ز تیر چشم مستش وا نَگشتم
چو راهم نیست در خلوتگه وصل
مقیم درگه کاشانه گشتم
نخواهد شد جهان معمور هرگز
بسی در گرد این ویرانَه گشتم
چو سنگش پای بوسیدن نیارم
کنون بر روی زلفش شانَه گشتم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}