شمارهٔ ۵۱۷ حزین لاهیجی | کتاب غزلیات

ز مرد کار، دل روزگار می لرزد
کمر چو راست کنم، کوهسار می لرزد

خروش بحر هماغوش اضطراب کف است
ز ناله ام فلک بی وقار می لرزد

به سرد مهری ایام تکیه نتوان کرد
برون ز سنگ چو آید شرار، می لرزد

شود چو ریگ روان کوه غم سبک تمکین
به سینه ای که دل بی قرار می لرزد

ز آمد آمد ساقی مرا نلرزد دل
به حالتی که سرم از خمار می لرزد

غرور و عجز من و یار روبرو شده اند
دل سپهر درین کارزار می لرزد

شود ز غیرت همکار، کارها مشکل
ز خامه ام کف گوهر نثار می لرزد

کسی مباد ز مهر و وفای خویش خجل
تو رفتی و دل امّیدوار می لرزد

به کوهکن ننمایی قیاس، کار مرا
ز بستن کمرم کوهسار می لرزد

مباد زلف رقم راکنی شکسته، حزین
تو را قلم به کف رعشه دار می لرزد