شمارهٔ ۹۱ حکیم نزاری | کتاب غزلیات

ز من سرگشته در کویِ خرابات
چه می خواهند اصحابِ کرامات

ز فطرت نیست بیرون آفرینش
یکی گنگ و یکی صاحب مقالات

ندایِ لَن ترانی چون شنیدی
مکن اصرار بر طورِ مناجات

مقامِ عاشقان جایی ست بی جای
ز خود بیرون شو و رفتی به میقات

اگر عاشق نیی زفتی فسرده
وگر هستی چه می خواهی ز طامات

به دوران در میفکن خویشتن را
وگر افتاده ای هیهات هیهات

ندانم تا کی ای آسیمه سر باز
برون آیی ز دورانِ سماوات

مجاریِ دماغ ار عقل داری
بپرداز از محالات و خیالات

وگر در بندِ خویشی چاره یی کن
برون آی از خیالات و محالات

وگر بیرون شدی یک باره از خویش
شدی فی الجمله مستغرق در آن ذات

به اِلّا گر رسیدی رستی از لا
ازین جا بازدانی نفی و اثبات

نزاری زنده دل را دوست دارد
نه میّت را چون رهبان عزّی ولات

دو چشم از هرچه غیرِ اوست بربند
اگر با دوست می خواهی ملاقات