شمارهٔ ۱۰۴ حکیم نزاری | کتاب غزلیات

که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت

مرا ببین و ز من اعتبار کن یارا
اگر کسی نشنیدی کز انتظار بسوخت

غم تو صاعقه‌ای در میان جانم زد
که ترّ و خشک وجودم به اعتبار بسوخت

سرشک دیده چنان می‌رود ز سوز جگر
که قطره‌ قطره چون ژاله در کنار بسوخت

نفس‌نفس که درآمد ز حلق پر دودم
ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت

چنان دماغ دلم از تف سموم خیال
بسوختند که هم خواب و هم قرار بسوخت

بسوزد آتش دوزخ وجود عاصی را
چنان‌که جان نزاری ز هجر یار بسوخت