شمارهٔ ۱۹۹ حکیم نزاری | کتاب غزلیات

ای من غلام آنکه غلام غلام توست
در آرزوی جرعه ی جام مدام توست

جام جهان نمای جم و چشمه ی خضر
گر راست بشنوند زمن عکس جام توست

بر مقدم تو گر برود گو برو سرم
سرهای گرد نان جهان زیر گام توست

گر شد دل رمیده ی من رام عشق تو
نبود عجب که توسن افلاک رام توست

هرگز نه ممکن است که خواهد خلاص یافت
هر دل که قید سلسله ی همچو دام توست

جایی دگر کدام و پناهی دگر کجا
اینش نه بس که در حرم اهتمام توست

گر بگذرد نزاری بر یاد خاطرت
او را تمام اگر چه که او ناتمام توست