شمارهٔ ۲۷۶ حکیم نزاری | کتاب غزلیات

بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
بر کف گرفته شیرۀ انگورم آرزوست

خوش در کنارِ دوست میان نخ و نسیج
تا روز خفته در شبِ دیجورم آرزوست

او از پیِ عیادتِ من رنجه کرده پای
بنهاده دست بر دلِ رنجورم آرزوست

لولویِ زیرِ حُقّۀ لعلِ لبش نهان
پیدا ز حقّه لولویِ منشورم آرزوست

تا گوش من بگیرد و در حلق ریزدم
افتاده هالک و شده مخمورم آرزوست

آوازۀ رقیب که دردِ سرم ازوست
چون بانگِ نا خوشِ دهل از دورم آرزوست

می خواهمش به حلق در آویخته ز دار
نه نه دو نیم کرده به ساطورم آرزوست

از قهستان شده به خراسان زمان زمان
آوازۀ نزاریِ مهجورم آرزوست