شمارهٔ ۷۱۷ حکیم نزاری | کتاب غزلیات

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش
آن را که کند با تو شبی دست در آغوش

نقاش اگر این روی ببیند متحیر
چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش

برمردم دیوانه چه انکار که عاقل
تا در دهنت می‌نگرد می‌رود از هوش

سیم است نمی‌دانم اگر عاج کدام است
کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش

آخر چه بلایی و چه آشوب و چه آفت
شهری ز تو پر فتنه و شهری ز تو بر جوش

جور و ستم و حیفِ رقیب این‌همه سهل است
از یاد تو باید که نباشیم فراموش

یاران خبرم نیست ملامت مکنیدم
افتاده چو بینید چه پرسید ز مدهوش

با کس نتوان گفت که کشته است، که قاتل
مجروح بکرده‌ست و دهن بسته که مخروش

گویند که ایام گل و موسم نوروز
در خانه وبال است، به بستان رو و می نوش

خاطر به گلستان نکند میل که در شهر
دیوانه بکرده‌ست مرا سرو قبا پوش

جایی دگر از کوی دلارام نزاری
خوش‌تر نبود هرکه بگوید تو بمنیوش