شمارهٔ ۹۱ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

بهار است و چمن چون روی محبوب
چو قد یار، هر سروی دل آشوب

دل از موج و دم ماهی گشاید
صفای خانه از آب است و جاروب

کبوتر را فرستادم به سویش
خط آزادی اش دادم ز مکتوب

گروهی نیستند ابنای عالم
که بگذارند یوسف را به یعقوب

به خونخواری جهانی اوفتاده
مرا در پوست، همچون کرم ایوب

قفس از شعله ی آواز ما سوخت
چنین می باشد آتشخانه ی چوب

سخن کردن نمی آید ز هر کس
تو می دانی سلیم این شیوه را خوب