شمارهٔ ۱۸۲ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است
به دیده موج قدح، می گزیده را مار است

فزود زردی رخسارم از می گلگون
که باده رنگ مرا آب زعفران زار است

مسیح را نگذارد برون ز خانه ی خویش
که آفتاب ز عشقت همیشه بیمار است

به سر نمانده ز پیری مرا هوای لباس
به فرق، موی سفیدم چو شمع دستار است

ز گفتگوی لب او مپرس حال مرا
که پا پر آبله و راه در نمکزار است

دل شکسته ام از جور پاجیان خون شد
چو هند، هر نفر هند هم جگرخوار است

سلیم از بد و نیک جهان همین دانم
که هر چه هست درین کارخانه در کار است