شمارهٔ ۲۲۱ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست
که چون حباب مرا زندگی به آب و هواست

چنان مدار معاشم ز پهلوی خویش است
که تا فتیله ی داغم ز بندهای قباست

گریختن ز جفای زمانه ممکن نیست
کجا رویم که خورشید گردنامه ی ماست

به چشم اهل کمال آسمان و خورشیدش
به دست طفل دبستان، کتاب شاه و گداست

ز ننگ خدمت مخلوق همچو سایه به خاک
فتاده ام، که نگویند پیش خود برپاست

نهاده شوق رهی پیش پای من که درو
ز چوب تیر، پر مرغ را به دست عصاست

ز حسن داده ترا روزگار سامانی
که احتیاج تو ای بت همین به نام خداست

کسی سلیم سلامت نرفت در ره عشق
چه خارها که درین راه شعله را در پاست