شمارهٔ ۲۳۵ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است
هر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است

با من مگو که داغ جدایی ندیده ای
صدبار بیش دیده دلم، چون ندیده است؟

ما پستی و بلندی صحرای عشق را
بسیار دیده ایم که مجنون ندیده است

فصل خزان مجوی رعونت ز شاخ گل
هرگز کسی قلندر موزون ندیده است

هر سو دود سلیم ازان طفل اشک من
کز خانه کم برآمده، بیرون ندیده است