شمارهٔ ۲۶۰ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

چنان ز گریه ی من اشک همنشینم ریخت
که گریه شد عرق شرم و از جبینم ریخت

فلک موافق هر طبع دید صاف مرا
ازان چو ساغر خورشید بر زمینم ریخت

به من ز عشق تو گردید زندگانی تلخ
چه زهر بود که دوران در انگبینم ریخت

گذشتم از تو چنان آستین فشان آخر
که داغ عشق تو چون گل ز آستینم ریخت

چنان سلیم به ننگ است نامم آلوده
که همچو قطره ی خون، آب از نگینم ریخت