شمارهٔ ۴۶۲ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد
نیم غلام کسی، نامم از چه موزون شد؟

چه قسمت است ندانم ز روزگار مرا
که تا شراب فرو رفت از لبم، خون شد

غم زمانه چو سرمایه ی کریمان است
هر آن قدر که کسی بیش خورد، افزون شد

نبود داخل عیش و نشاط هرگز عشق
به دور ماست که الماس جزو معجون شد

رسید کار به جایی ز عاشقی ما را
که در قبیله ی ما هرکه بود، مجنون شد

سلیم در خم آن زلف، دل قرار گرفت
خبر ندارم دیگر که کار او چون شد