شمارهٔ ۵۲۰ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

دل به تدبیر رهایی چو به سویم بیند
چون گره، بسته ی صد سلسله مویم بیند

صاف سرچشمه ی حیوان، تهی از دردی نیست
خضر کو تا می یکدست سبویم بیند

آنکه منعم کند از باده ی گلگون دایم
نتواند ز حسد رنگ به رویم بیند!

چون روم از سر کوی تو، به من هرکه رسد
گره گریه ی پنهان ز گلویم بیند

خضر آن گه شود از همتم آگه که سلیم
مرده از تشنه لبی بر لب جویم بیند