شمارهٔ ۵۳۴ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

دگر عشق بر جان غم پرورم زد
چو پروانه آتش به بال و پرم زد

جهان تیره گردید، گویا ز غفلت
صبا پشت پایی به خاکسترم زد

چو گل گشت دستارم آشفته بر سر
ز بس بی رخ او جنون بر سرم زد

من آن بلبل عاجز ناتوانم
که سوسن درین باغ با خنجرم زد

دل و دین و هوش مرا کرد پامال
سلیم آن سواری که بر لشکرم زد