شمارهٔ ۵۹۰ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

از جهان هرکه چو ما خرقه بدوشان گذرد
چشم بر هم نهد از سرمه فروشان گذرد

اجل آید به سرم هردم و نومید رود
چون سخن چین که به اطراف خموشان گذرد

چاره ی آفت ایام، تجرد نکند
سیل اینجا ز سر خانه بدوشان گذرد

برگی از جلوه ی حسنت به چمن خالی نیست
همچو یوسف که به آیینه فروشان گذرد

آمد از دیدن حالم به فغان عشق، سلیم
چون به ویرانه رسد سیل، خروشان گذرد