شمارهٔ ۵۹۶ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

در سر کوی تو جمعند پریشانی چند
بند بر بند قبا بافته عریانی چند

دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است
باید این سلسله را سلسله جنبانی چند

کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است
که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند

از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد
گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند

خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند
خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند

یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید
مانده از این ده ویران شده دهقانی چند

شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم
نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند