شمارهٔ ۶۲۰ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

از بس که مرا بخت زبون شور برآمد
گر دانه فشاندم به زمین، مور برآمد!

خمیازه کشان رفت دل از بزم وصالش
شد مست به میخانه و مخمور برآمد

چون دید گرانباری سامان تجلی
فریاد ز درد کمر از طور برآمد

با خرمن ما هیچ مپرسید چها کرد
آن برق که از خوشه ی انگور برآمد

هر خار درین باغ بود غنچه ی گل را
نیشی که ز دنباله ی زنبور برآمد

شد صرف ره عشق، بنازم سر خود را
این نغمه سلیم از سر منصور برآمد