شمارهٔ ۷۹۸ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

افروخت رخ از باده و بگداخته بودم
خود را ز تماشای رخش باخته بودم

بر دست من این شیشه که از چرخ سپردند
از حمله ی عشقت ز کف انداخته بودم

ناخن به جگر چند زنم، آه که عشقت
سازی به کفم داد که ننواخته بودم

همچون شجر طور، گل شعله برآورد
نخلی که ز موم دل خود ساخته بودم

در باغ نشد فرصت نظاره ی سروم
مشغول طواف قفس فاخته بودم

گر همچو سلیمم ز بتان چشم وفا بود
معذور بدارید که نشناخته بودم