شمارهٔ ۱۹ - شاعر دروغگوست؟ سوزنی سمرقندی | کتاب قصاید

ز روزگار به جان آمدم ز غم بشتاب
اگر بنالم جای است ازین عنا و عذاب

زمانه میدهدم گوشمال و می زندم
مگر که خیک شد ستم زمانه را دریاب

مثل زنند که شاعر دروغگوی بود
خطاست باری نزد من این مثل نه صواب

بباب مدح خداوندگار و قصه خویش
بجان پاک پیمبر که نیستم کذاب

ایا گزیده اولاد پاک پیغمبر
بجاه خویش بدین قصه برنویس جواب

رسید خیل زمستان و آن تموز برفت
که خلق زنده بی آتش همی شدند کباب

زبر و جود تو دارم تمام جامه تن
تمام بقعه و فرزند خود برونق و آب

بصدر بار تو بردارم از جهان حاجت
اگر بیک لب نان باشد و بیک دم آب

ذئاب وار بهر در نرفتم و نروم
وگر روم ز در تو منافقم چو ذئاب

تو آفتابی و مهتاب دیگران و تبش
زآفتاب توان خواستن نه از مهتاب

بتاب سال و مه ای آفتاب فضل و شرف
بر آسمان سعادت بروزگار شباب

بنای جاه تو آباد باد تا به ابد
سرای دولت اعدای تو خراب و بیاب