شمارهٔ ۶۸ سید حسن غزنوی | کتاب غزلیات

چو جانم گرامی همی داشتی
سرم را به گردون برافراشتی

ز روی بزرگی چه واجب کند
بیفکندن آن را که برداشتی

چه کردم نگوئی کزینسان مرا
میان جهان خوار بگذاشتی

تو تا کردی از مهر من دل تهی
دلم را ز حسرت بینباشتی

بگفتار بد خواه بی سنگ من
ز من روی یکباره برگاشتی

نبودی به دل آگه از راز من
در و غم همه راست پنداشتی

رخم را بزر آب کردی رقم
پس آنگه چو آیینه بنگاشتی

تو تا زادی از مادر پاک تن
همه تخم آزادگی کاشتی

چرا بازگشتی ز آیین خویش
چرا بر رخم چشم نگماشتی

نخواهمت هرگز مگر نیکوئی
از آن پس که بد خواهم انگاشتی

مبیناد چشم حسن هیچ روز
که با دشمنانت بود آشتی