شمارهٔ ۵ سید حسن غزنوی | کتاب مقطعات

شعرم چو گشت معجزه و سحر از او بکاست
گفتند همگنان تو کلیمی و این عصاست

بر بحر دست خواجه زدم خشک رود شد
گفتم بلی نشان عصا این بود عصاست

بار دگر چو بر دل سنگین او زدم
نگشاد چشمه ها و نیامد قیاس راست

جوی کفش که بحر عطا بود خشک شد
لیک از دلش که سنگ سیه بود نم نخاست