شمارهٔ ۵۶

غزلیات

دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد؛
ستمکشی است که یار ستمگری دارد

بآن درخت، زیان یا رب از خزان مرساد؛
که زیر سایه ی خود، مرغ بی پری دارد!

ز شوق، دل چو کبوتر طپد بسینه مگر
سراغ نامه ببال کبوتری دارد؟!

شکایت از ستمت کی کنم؟ که بسته لبم
شکایتی که ز جور تو دیگری دارد!

چه خواجه یی تو؟ که هر بنده یی که مینگرم
بغیر بنده ی تو بنده پروری دارد!

گرفت مهر تو تا جای در دلم، گفتم
که: بشکنم صدفی را که گوهری دارد!

براه عشق تو، گم گشت آذر، این راهی است
که هر که گم شود، امید رهبری دارد