شمارهٔ ۷۷

غزلیات

نخست کاش در خانقاه می بستند
که شیخ شهر نداند که صوفیان مستند

صبا ز من بحریفان زیردست آزار
بگو که: کارکنان فلک، زبردستند

جدا ز بزم تو مردم، خلاف آن یاران
که در جدایی هم، صبر می توانستند

کجا رواست که دلهای دوستان شکنی؟!
باین گناه که بستند عهد و نشکستند!

بود بحشر جز آذر هزار کشته تو را
گر از تو او نکند شکوه، دیگران هستند!