غزل شمارهٔ ۷۰۰

غزلیات

جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو

چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته‌ای
تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو

چون مشک در حجاب شدی در میان جان
تا ناقصان عشق نیابند بوی تو

گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان
تا جز تو هیچکس نبرد ره به سوی تو

در غایت علوی تو ارواح پست شد
کو دیده‌ای که در نظر آرد علوی تو

در وادی غم تو دل مستمند ما
خالی نبود یک نفس از جستجوی تو

بسیار جست و جوی تو کردم که عاقبت
عمرم رسید و می‌نرسد گفت و گوی تو

از بس که انتظار تو کردم به روز و شب
عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}