حکایت چوب خوردن بلال

درتعصب گوید

خورد بر یک جایگه روزی بلال
بر تن باریک صد چوب و دوال

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد
هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

گر شود در پای خاری ناگهت
حب و بغض کس نماند در رهت

آنک او در دست خاری مبتلاست
زو تصرف در چنان قومی خطاست

چون چنان بودند ایشان تو چنین
چند خواهی بود حیران تو چنین

از زفافت بت پرستان رسته‌اند
وز زبان تو صحابه خسته‌اند

در فضولی می‌کنی دیوان سیاه
گوی بردی گر زفان داری نگاه

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}