سخنی از رابعه

درتعصب گوید

زو یکی پرسید کای صاحب قبول
تو چه می‌گویی ز یاران رسول

گفت من از حق نمی‌آیم به سر
کی توانم داد از یاران خبر

گرنه در حق جان و دل گم دارمی
یک نفس پروای مردم دارمی

آن نه من بودم که در سجده گهی
خار در چشمم شکست اندر رهی

بر زمین خونم روان شد از بصر
من ز خون خویش بودم بی‌خبر

آنک او را این چنین دردی بود
کی دل کار زن و مردی بود

چون نبودم تا که بودم خودشناس
دیگری را کی شناسم در قیاس

تو درین ره نه خدا و نه رسول
دست کوته کن ازین رد و قبول

تو کفی خاکی درین ره خاک شو
از تبرا و تولا پاک شو

چون کفی خاکی سخن از خاک گوی
جمله را تو پاک دان و پاک گوی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}