احوال سلطان محمود در آن جهان

داستان همای

پاک‌رأیی بود بر راه صواب
یک شبی «محمود» را دید او به خواب

گفت: «ای سلطانِ نیکو روزگار!
حال تو چون است در دارالقرار؟»

گفت: تن زن، خونِ جان من مریز
دم مزن، چه جای سلطان است؟ خیز

بود سلطانیم پندار و غلط
سلطنت کی زیبد از مشتی سقط؟

حق که سلطان جهان‌دار آمدست
سلطنت او را سزاوار آمدست

چون بدیدم عجز و حیرانیِ خویش
ننگ می‌دارم ز سلطانیِ خویش

گر تو خوانی، جز پریشانم مخوان
اوست سلطانم، تو سلطانم مخوان

سلطنت او راست و من بر سودمی
گر به دنیا، در گدایی بودمی

کاشکی صد چاه بودی، جاه نی
خاشه روبی بودمی و شاه نی

نیست این دم هیچ، بیرون شو مرا
باز می‌خواهند یک‌یک جو مرا

خشک بادا بال و پر آن همای
کو مرا در سایهٔ خود داد جای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}