حکایت محمود و مردی خاک‌بیز

بیان وادی طلب

یک شبی محمود می‌شد بی‌سپاه
خاک بیزی دید سر بر خاک راه

کرده بد هر جای کوهی خاک بیش
شاه چون آن دید، بازو بند خویش

در میان کوه خاک او فکند
پس براند آنگاه چون بادی سمند

پس دگر شب باز آمد شهریار
دید او را همچنین مشغول کار

گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی
ده خراج عالم آسان یافتی

همچنان بس خاک می‌بیزی تو باز
پادشاهی کن که گشتی بی‌نیاز

خاک بیزش گفت آن زین یافتم
آن چنان گنجی نهان زین یافتم

چون ازین در دولتم شد آشکار
تا که جان دارم مرا اینست کار

مرد این ره باش تا بگشایدت
سر متاب از راه تا بنمایدت

بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست
تو طلب کن زانک این در بسته نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}