حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانه‌نشین

بیان وادی معرفت

شد مگر محمود در ویرانه‌ای
دید آنجا بی‌دلی دیوانه‌ای

سر فرو برده به اندوهی که داشت
پشت زیر بار آن کوهی که داشت

شاه را چون دید، گفتش دورباش
ورنه بر جانت زنم صد دور باش

تو نه‌ای شاهی، که تو دون همتی
در خدای خویش کافر نعمتی

گفت محمودم، مرا کافر مگوی
یک سخن با من بگو، دیگر مگوی

گفت اگر می‌دانیی ای بی‌خبر
کز که دور افتاده‌ای زیر و زبر

نیستی خاکستر و خاکت تمام
جمله آتش ریزیی بر سر مدام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}