حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید

بیان وادی استغنا

دیده باشی کان حکیم بی‌خرد
تخته‌ای خاک آورد در پیش خود

پس کند آن تخته پر نقش و نگار
ثابت و سیاره آرد آشکار

هم فلک آرد پدید و هم زمین
گه بر آن حکمی کند گاهی برین

هم نجوم و هم برون آرد پدید
هم افول و هم عروج آرد پدید

هم نحوست، هم سعادت برکشد
خانهٔ موت و ولادت برکشد

چون حساب نحس کرد و سعد از آن
گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن

برفشاند، گویی آن هرگز نبود
آن همه نقش و نشان هرگز نبود

صورت این عالم پر پیچ پیچ
هست همچون صورت آن تخته هیچ

تو نیاری تاب این، کنجی گزین
گرد این کم گرد و در کنجی نشین

جملهٔ مردان زنان اینجا شدند
از دو عالم بی‌نشان اینجا شدند

چون نداری طاقت این راه تو
گر همه کوهی نسنجی کاه تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}