(۱۲) حکایت دیوانه که می‬گریست

بخش دهم

یکی دیوانه بودی بر سر راه
نشسته بر سر خاکستر آنگاه

زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمای نیز خاکستر فشاندی

یکی گفت ای بخاکستر گرفتار
چرا پیوسته می‌گرئی چنین زار

چنین گفت او که پر شورست جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم

که حق می‌بایدم بی غیر و بی پیچ
ولی حق را نمی‌باید مرا هیچ

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}