(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان

بخش سیزدهم

چو غالب گشت بر بهلول سوداش
زُ بَیده داد بریانی و حلواش

نشست و شاد می‌خورد، آن یکی گفت
که می‌ندهی کسی را، او برآشفت

که حق چون این طعامم این زمان داد
چگونه این زمان با او توان داد

ترا هرچ او دهد راضی بدان باش
وگر دستت دهد هم داستان باش

که هر حکت که از پیشان روانست
تو نشاسی و درخورد تو آنست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}