شعر 13 | نسیم صبحدم آمد به گلشن
نسیم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلشن آمد همچو گلخن
گل از بلبل به کلی دست شسته
دریده پیرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا, دست در گِل
فراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خیزان
به زاری زار میگفت ای عزیزان
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز کوری مبادا
میان همدمان دوری مبادا
همینش کار باشد چرخ گردان
که دوری افکند با دوستداران
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}