بخش ۹۹ - در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید

دفتر اول

دلا بیدار شو از خواب غفلت
چرا ماندی تو در غرقاب غفلت

دلا بیدار شو چون عاشقان تو
مخُفت ای دل در اینجا یک زمان تو

دلا بیدار شو از خواب مستی
که افتاده‌ستی اندر سوی پستی

دلا تا چند رانم با تو هر راز
حجاب از روی خود یک دم برانداز

دلا تا چند گویم با تو هر سرّ
تو ماندی در پی تقلید ظاهر

زمانی گر ز تقلیدت رهائی
بود یابی یقین عین خدائی

زمانی بگذر از بود وجودت
طلب کن در درون مر بود بودت

رهائی کن طلب زین مسکن خاک
ز بود خویشتن شو یک زمان پاک

رهائی کن طلب چون مرغ از دام
اگر درمانده‌ای اینجا تو ناکام

رهائی کن طلب بگذار دانه
که در دام اوفتادی بی بهانه

چرا آخر چنین مستی تو ای دل
نکردی وصلی اینجا گاه حاصل

وصال یار نزدیکست در تو
گمان چون راه تاریکست در تو

ره تو هست اندر گل بمانده
در این دارالشفای دل بمانده

طبیبت نیست اینجا خود دوا کن
چو مجروحی برو خود را شفا کن

برو نزد طبیب کار دیده
که درد عاشقان بسیار دیده

برو خود را دوائی کن بر او
مرضهایت شفائی کن بر او

که بسیارند رنجوران چون تو
فتادسته‌اند مخموران چون تو

همه اینجا دوای خود طلب کن
برو بیشرم قصد بارگه کن

که شاه جزو و کل اینجا طبیبست
دوای هر کسی را از طبیبست

غذای هر کسی داند طبیب او
دهد مر هر کسی اینجا نصیب او

طبیب درد عشق آمد رخ یار
که دل از بهر روی اوست بیمار

دل عطار درد عشق دارد
شفا جز دیدن جانان ندارد

دل عطّار کی یابد شفائی
به وقتی کو شود از خود فنائی

مرا دردیست کو را نیست درمان
بجز دیدار او را نیست درمان

ز درد من همه عالم خبردار
که افتادم عجب مجروح و بیمار

ز درد من فلک در خون نشسته
بگرد او سراسر خون نشسته

ز دردم ابر می‌گرید همیشه
عیان بحر و راغ و باغ و بیشه

ز دردم رعد اندر نالش آمد
به جای ابر خون در بالش آمد

ز دردم ماه بگدازد به هر مه
که او شد ذرّه‌ای از دردم آگه

ز دردم کوه بنگر پاره گشته
تفی اندر دل هر خاره گشته

اگر از درد گویم کس چه داند
وگر داند چو من در درد ماند

اگر از درد گویم صاحب درد
همی خواهد که ننشینیم ما فرد

من و او هردو باهم راز گوئیم
ابا هم هر صفت ما باز گوئیم

چو من او باشم و او من در آن درد
نماید یار با ما دیدنش فرد

ندیدم هیچ هم دردی در اینجا
حقیقت عاشقی مردی در اینجا

ندیدم عاشق پاکیزه دیدار
که چون منصور آید او پدیدار

ز دست خود شدم بیخود تو دانی
مرا زین درد از اینجا میرهانی

فنا کن مر مرا از گفت تقلید
رسانم این زمان از دیدن دید

منم مشتاق تو در خَود بمانده
شده فارغ ز نیک و بد بمانده

چنان بیهوشم از راز الستت
بمانده عاشق و حیران مستت

چنان بیهوشم و حیران بمانده
به یک ره دست از جان برفشانده

مر از من در اینجاگه جدائی
که تا دریابمت عین خدائی

مرا گفتار از بهر تو باشد
دلم بر لطف و بر قهر تو باشد

دل من آنچنان دیده‌ست رویت
که بیهوش است اندر گفتگویت

چنان از شوق رویت بیقرارست
که از درد خوشی مجروح و زارست

چنان از درد تو اندر خروشست
که از بحر تو اینجا دُر فروشست

چنان از عشق تو باشد خروشان
که چون دیگی است او پیوسته جوشان

همه راز تو می‌گوید بگفتار
همه بود تو می‌بیند به یکبار

حجاب از پیش چون برداشتی تو
بجز خود هیچ می‌نگذاشتی تو

در این آیینه دیدار تو دارم
خوشی بر خود ز دیدار تو دارم

در این آیینه کل بنموده با من
توئی هم آینه دیده ابا من

مرا با تو خوشست ای جان جانها
تو دانی آشکارا و نهانها

مرا با تو خوشست ای قوت دل
که تو هم برگشادی راز مشکل

مرا با تو خوشست ای نور دیده
توئی اینجا سراسر نور دیده

مرا با تو خوشست ای عین دیدار
مرو زینجا مرا تنها بمگذار

مرا با تو خوشست ای راحت جان
از آن می‌آرمت لؤلؤ و مرجان

مرا با تو خوشست ای مایهٔ دل
توئی خورشید در همسایه دل

مرا با تو خوشست و یار مشکل
که کرده‌ستی مرا مقصود حاصل

دلم تا راه در سوی تو برده است
تنم زنده است و در کوی تو مرده است

دلم شد زنده از دیدار رویت
زمانی بس نکرد از گفتگویت

در این آیینه رخ بنموده‌ای تو
ز خود گفته ز خود بشنفته‌ای تو

مرا با تو خوشست ای راحت جان
مرا از این دُرِ گفتت مرنجان

وصالت نقش بنمائی بدیشان
روانی کن اگر خواهی تو قربان

شدم فارغ و فارغ گشته از کیش
فتاده مستمند و زار و دلریش

چو خواهی کُشتنم در آخر کار
زمانی این حجاب از پیش بردار

چو خواهی کُشتنم آن روی بنمای
زمانی درد من جانا ببخشای

نکردی رحمت ولیکن رحیمی
که مر خود نیست کارم جز سلیمی

نکردی رحمتی ای بود جمله
تو دارم چون توئی معبود جمله

مرا چون کشت خواهی راز دیدم
الست بربّکم هم باز دیدم

به دست خود بکش جانا مرا تو
به دستگیریم منما این جفا تو

اگرچه در حقیقت هم توئی دوست
چه گویم چون ترا این فعل وین خوست

در آن دم دم زنم از بود بودت
چو برداری مرا کلّی نمودت

به دست دوست هر کو کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گشته گردد

وصالی یابد آنجا جاودانی
دهد او را تمامت رایگانی

مراد دوست چون این کُشتن ما است
میان خاک و خون آغشتن ما است

هزاران جان فدای روی جانان
اگر کشته شوم در کوی جانان

هزاران جان فدای رهروانش
هزاران جان فدای عاشقانش

هزاران جان کنم هر لحظه افشان
چو گردم از فنای تن سرافشان

مرا جانیست از خود شرم دارم
نمیدانم که چون پاسخ گذارم

چه باشد جان ضعیفی ناتوانی
که پردازد از او شرح و بیانی

چه باشد جان مرا جانان تمامست
که جز جانان همه بر من حرام است

چه باشد جان یکی مسکین بمانده
ضعیف و خوار و بی تمکین بمانده

بسی گفته ز درد اینجا سخن او
بگشته هر زمان در جان و تن او

سلوکی دارد اینجا بی نهایت
فتاده پرتوی بیحدّ و غایت

سلوکی دارد او واصل بمانده
درون دل عجب بیدل بمانده

همی خواهی که چون اوّل شود باز
اگرچه یافته‌ست انجام و آغاز

کمالش برتر از کون و مکان است
که دیدارش حقیقت جان جانست

کمالی دارد از سرّ الهی
که روشن شد بدو سرّ کماهی

کمالی دارد از اسرار جانان
که پیدا آمده‌ست و راز پنهان

کمالی دارد او از راز منصور
که هم آن دم زند تا نفخهٔ صور

کمالش از اناالحق باز دیده‌ست
که چون منصور اینجا راز دیده‌ست

کمالش یافت زو اینجا اناالحق
همه ذرات او گفتند صَدّق

حقیقت کشتن خود در لقا یافت
اناالحق زد که حق اندر لقا یافت

خدا باید که مر خود راز گوید
اناالحق هم به خود او باز گوید

چو حق مر بود خود بشناخت اینجا
به پاسخ ذرّه جان درباخت اینجا

منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار

اناالحق میزنم کین دم منم حق
حقیقت باز میگویم منم حق

که چون من خوف راز یار گویم
حقیقت بر سر بازار گویم

مکمّل راز من داند در اینجا
که او را عین رهبر دارم اینجا

منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار

جواهر نامه میگویم دمادم
چو من هرگز که دید از عهد آدم

منم اعجوبهٔ آفاق امروز
که در بر دارمش یار دل افروز

حقیقت یار در بردارم اینجا
که او را شاه و رهبر دارم اینجا

ز بود خود مرا دانای خود کرد
ز بهر عاشقان صاحب درد

چو من هرگز نیامد سوی عالم
که من بشناختم اسرار آدم

دم آدم مرا دردم درونست
مرا خاتم در اینجا رهنمونست

مرا این دم از آن دم منکشف شد
از آن دم با دم او متّصف شد

دمی دارم ز نفخه ذات اینجا
که می‌بارد از او آیات اینجا

از آن دم دمدمه انداختم من
چو شمعی پا و سر بگداختم من

به هر دم کز درون خود برآرم
حقیقت آن زمان دیدار یارم

دمی اندر نهادش میتوان کرد
در این رازم درون صاحب درد

چو من اسراردان هرگز که دیده‌ است
خدا گفت و خدا از خود شنیده است

خدا میگوید این اسرار را فاش
که هم نقشم من و هم دید نقاش

خدا میگوید این سرّ نهانی
ز حق بشنو اگر صاحب عیانی

خدا میگوید اینجا در درونم
که من اینجا درون و هم برونم

کسی کین راز حق بشنفت از من
ره تاریک او را گشت روشن

گر این سرّ پی بری در وصل آنی
حقیقت برتر از هر دو جهانی

درونت کن مصفّا تا نمودار
شود باز و نماند هیچ پندار

درون خود نظر کن ای خردمند
که مرغ لامکانت هست در بند

زمانی مرغ را پرواز ده تو
ز بند چار و پنجت باز ده تو

از این ارکان چه میبینی بجز رنج
طلسمی اوفتاده بر سر گنج

تو تا در بند دید این طلسمی
حقیقت مانده در زندان جسمی

به سوی گنج کن یک دم نگاهی
گدائی کن رها زیرا که شاهی

تو شاهی میکنی اینجا گدائی
به فقر و فاقه در عین بلائی

چو جمله انبیا در فقر و تجرید
مر ایشان را نموده دیدن دید

به دیدار آمد و دیدار بودند
نه تو چون تو مست، کل هشیار بودند

نه چون تو در پی دنیای غدّار
شدند ایشان در این صورت گرفتار

درون پرده پرده بردریدند
جمال یار پنهانی بدیدند

جمال یار دیدند اندر اینجا
شدند از بود خود یکباره پیدا

ولی این راز با کس نگفتند
کسانی کین معانی می‌نهفتند

بر ایشان منکشف شد عین این راز
به پنهانی بگفتند این سخن راز

ولی منصور کرد این راز کل فاش
چه با عالِم، چه با جاهل، چه اوباش

اگرچه عقل در پرده بسی تاخت
سپر در عاقبت اینجا بینداخت

ولیکن عشق اینجا پرده بدرید
به عکس گفتن و بیهوده تقلید

جمال یار کرد او آشکاره
به یک ره کرد اینجا پاره پاره

اگرچه عشق این پرده دریده‌ست
جمال یار کس کلّی ندیده‌ست

چو او را اوّل و آخر هویداست
حقیقت سرّ پنهانست و پیداست

چو تو خواهی که بشناسی خود او را
نیاید راستی این گفتگو را

نهانست و عیان پیدا و پنهان
حقیقت جسم و جان آنگاه جانان

چو چندینی عدو بینی تو از عقل
از آن وامانده‌ای در گفتن نقل

گذر کن هم ز جان و جسم و تقلید
که تا بیشک رسی در دیدن دید

چو شک داری چه گویم از یقینت
که تا اینجا شوی بی کفر و دینت

براندازی یقین عقل از جان
رسی یک لحظه اندر قرب جانان

ترا همراه باید بود ای دوست
رها کردن در اینجا صورت پوست

ترا همراه باید بود با جان
که از جانت رسی بیشک به جانان

که جان زآن امر آمد در سوی خاک
در این تاریکنای از دیدن پاک

بگوید از سر دردی به گل راز
حقیقت پرده اندازد ز رخ باز

چنانش عقل اینجا کرد محبوس
ندیدش هیچ آخر عین مدروس

چو عشقش عاقبت در برگشاید
جهان اوّلش آخر نماید

اگرچه صورتش بی منتهایست
چه گویم نی در این عین بلایست

اگر وصلش شود صورت هم از اوست
نه صورت دشمنست الّا بجز دوست

ولیکن در بَرِ آن یار اوّل
شود صورت به آخر کل مبدّل

چو صورت جان شود در آخر کار
نماند عقل و جان را گفت دیدار

چو صورت جان شود در دیدن دید
کجا گنجد حقیقت گفت تقلید

چو صورت جان شود هم جان نماند
یقین جز دیدن جانان نماند

چو صورت جان شود ارکان جانان
کند او را به سوی ذات پنهان

که تا جان کل شود جانان به تحقیق
خوشا آن کو در این سر یافت توفیق

چو آخر جان شود جانان نماید
همه ذرّات اینجا جان فزاید

شود ذرّات صورت بیشکی جان
نهندش روی در خورشید تابان

شود ذرّات صورت جان شده کل
برسته از بلا و رنج وز ذل

شود خورشید رویش باز گردند
در آن انوار صاحب راز گردند

سوی خورشید کل چون مینهد رخ
چگونه من دهم اینجای پاسخ

ازآن خورشید رویش برفروزند
بَرِ شمع وصال او بسوزند

چو کلّی اندر اینجا دور گردند
از آن تف مله بود بود گردند

در آن شمع وصال قرص خورشید
شوند ذرّات جانان تا به جاوید

در آن شمع وصال ای دل حقیقت
چو پروانه بسوزی بی طبیعت

شوی آنگاه روی یار خود بین
اگر از عاشقی کل اَحَد بین

تو چون پروانه‌ای ای دل بمانده
در این بیغوله بیحاصل بمانده

برت شمع وصال از شوق سوزان
اگر از عاشقانی خود بسوزان

بسوزان خویش چون پروانه اینجا
مشو چندین تو مر دیوانه اینجا

بسوزان خویش چون پروانه ای دل
که تا مقصود گردانی تو حاصل

بسوزان خویش چون پروانه ای شمع
از این گفته که من گفتم ابر جمع

که تا ایشان شوند از تو خبردار
همه همچون تو عشق آرند ای یار

کسی کو عاشقان را دید و بشناخت
چو پروانه نمود خویش درباخت

تمامت عاشقان پروانه کردار
بر شمع وصالش را به یکبار

وجود خویش را اینجا فروزان
در آن آتش شدند از عشق سوزان

چو خود را پاک کردند از نمودار
حقیقت شمع او گشتند دیدار

به یک ره اندر آن منزل بدیدند
که چون منصور سوی او رسیدند

در این منزل سرای پر بهانه
ندیدم عاشقی کو عاشقانه

سویِ شمعِ وصالِ او نهد روی
بسوزد بود خود اینجا به یک موی

منوّر گردد از نور حقیقت
شود کل پاک از عین طبیعت

مگر دیگر نباشد، همچو منصور
حقیقت عاشقی تا نفخهٔ صور

چه میگویم که دل میسوزد از درد
بر شمع وصالش تا شود فرد

بر شمع وصال دوست حیران
چو پروانه شد از هر سوی گردان

چنان مست و خراب وعاشقانه
فرومانده است در عین بهانه

بگفتگویِ عشقِ دوست اینجا
بمانده واله و حیران و شیدا

همی خواهد که خود را برفروزد
بیک دم پیش شمع او بسوزد

سخن باقیست زآن در گفتگویست
خجل مانده‌ست شمع و زرد رویست

همه شمع است و پروانه به هم باز
بمانده در سوی انجام و آغاز

همی خواهد که خود را برفروزد
به یک دم پیش رویش جان بسوزد

طوافی میکند در گِرد آن شمع
برو نظاره گشته گِرد آن جمع

همه گویند کین پروانه بنگر
ز عشق شمع او دیوانه بنگر

همه نظّاره تا خود را بسوزم
وجودِ نیک و بد را هم بسوزم

ولی چون وقت آید در اناالحق
بسوزم بود خود اینجای مطلق

همه کاری چو وقت آید پدیدار
شود پیدا به نزد صاحب اسرار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}