شمارهٔ ۱۹۷

غزلیات

بر آستان، مگرم پاسبان بگردانی
که راه غیر از آن آستان بگردانی

ز گلبنی، که گلش دیده باشی ای بلبل؛
خزان چو شد، ستم است آشیان بگردانی

سزای کشتنم، این بس بود که نعش مرا
پس از وفات، بر آن آستان بگردانی

ز من، بغیر مگر آن سخن که چون افتد
بمن نگاه تو، باید زبان بگردانی

مکن ز بزم برونم، وگر کنی چه شود
مرا بگرد سر پاسبان بگردانی

بداغ عشق تو شادم، که کس نمیخردم
گرم بشهر پی امتحان بگردانی

روا مدار به آذر جفا چو نتوان ی
که راه ناله ی او ز آسمان بگردانی