شمارهٔ ۴۲

قطعات

ای عادلی که دیده رعایای این دیار
عدل تو را معاینه، عفو تو را عیان

دی بودم، آرمیده ز غوغای مرد و زن
کآمد یکی به حجرهٔ داعی ز راعیان

کامروز گاوی از رمه رم کرده سوی شهر
آمد مگر ندیده رعایت زراعیان

گویی به ره ز مزرعه‌ای خورده خوشه‌ای
وین قصه را رسانده به گوش تو ساعیان

از عدل و عفو تا چه پسند آیدت کنون
غفلت راعیان و شفاعت ز داعیان