
دیوان لبیبی
صفحهٔ ویژهٔ دیوان لبیبی در فرم نو.
لَبیبی شاعر ایرانی نیمه نخست سدهٔ پنجم هجری و از استادان مسلم زبان پارسی بوده اما امروز از اشعار او جز از اندکی در دست نیست. وی ظاهراً از مردم خراسان و از دوستان فرخی سیستانی و از کسانی بوده که عنصری با وی خصومت داشته است. مسعود سعد سلمان در قصیدهای که به استقبال او ساخته است او را استاد و سیدالشعرا خوانده است. یکی از قصاید وی با استفاده از مقالهٔ «قصیدهای نویافته از لبیبی» به قلم «امید سروری» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این دیوان در 2 بخش سازمان یافته است.
بخشهای دیوان
- قطعات و قصاید به جا مانده — 7 گفتار
- ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی — 111 گفتار
نمونه اشعار
- شمارهٔ ۱ - قصیده — چو برکندم دل از دیدار دلبر / نهادم مُهر خرسندی به دل بر
- شمارهٔ ۱ - به شاهد لغت بسیچیدن، بمعنی ساز کار کردن — بباید بسیچیدن این کار را / پذیره شدن رزم و پیکار را
- شمارهٔ ۲ - قطعهٔ منقول در تاریخ بیهقی — کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد / آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
- شمارهٔ ۲ - به شاهد لغت چنگلوک، بمعنی کسیکه دست و پایش سست شده باشد و کژ — ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک / خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا
- شمارهٔ ۳ - دو بیت منقول در ترجمان البلاغه — گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟ / پیری بماند دیر و جوانی برفت زود
- شمارهٔ ۳ - به شاهد لغت تکژ به معنی استخوان انگور — گر بیارند و بسوزند و دهندت بر باد / تو به سنگ تکژی نان ندهی باب ترا
- شمارهٔ ۴ - ابیات منقول در مجمع الفصحاء — فدای آن قد و زلفش که گویی / فرو هشته است از شمشاد شمشار
- شمارهٔ ۴ - به شاهد لغت آروغ، بمعنی بادی که از سینه و حلق برآید — چون در حکایت آید بانگ شتر کند / و آروغها زند چو خورد ترب و گندنا
- شمارهٔ ۵ - ابیات منقول در مجمع الفصحاء — خوشا حال لحاف و بستر آهنگ / که میگیرند هر شب در برت تنگ
- شمارهٔ ۵ - به شاهد لغت فوگان، به معنی فقاع — میبارد از دهانت خذو ایدون / گویی که سر گشادند فوگان را
- شمارهٔ ۶ - ابیات منقول در مجمع الفصحاء — بنده شاعران اکنونم / آنشان باد جمله در . . .ونم
- شمارهٔ ۶ - به شاهد لغت پریسای، پری افسای، یعنی آنکه افسون خواند از برای تسخیر جن — گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور / همی نماید زیر نگینه لبلاب
- شمارهٔ ۷ - در دیوان مسعود سعد سلمان — مسعود سعد سلمان شاعر نامی در قصیدتی به مطلع:
- شمارهٔ ۷ - به شاهد لغت هسر بمعنی یخ — پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند / زانزمان باز هنوز این دل من پر هسر است
- شمارهٔ ۸ - به شاهد لغت تیم، بمعنی کاروانسرا — از شمار تو . . . طرفه به مُهر است هنوز / وز شمار دگران چون در تیم دو در است
- شمارهٔ ۹ - به شاهد لغت لت، بمعنی لخت و عمود — رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز / گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت
- شمارهٔ ۱۰ - به شاهد لغت رت، بمعنی تهی و برهنه — فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای / بر روی و برون آر همه رویت رارت
- شمارهٔ ۱۱ - به شاهد لغت غنج، بمعنی جوال — وان بادریسه هفته دیگر غضاره شد / و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه گشت
- شمارهٔ ۱۲ - به شاهد لغت کولک، بمعنی کدویی که زنان روستا پنبه در او نهند — زن برون کرد کولک از انگشت / کرد بر دوک و دوک ریسی پشت
- شمارهٔ ۱۳ - به شاهد لغت کاواک، بمعنی میان تهی — بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش / شگفت نیست ازو گر شکمش کاواک است
- شمارهٔ ۱۴ - شاهد لغت پزشک، بمعنی طبیب — بر روی پزشک زن میندیش / چون بود درست پیشیارت
- شمارهٔ ۱۵ - به شاهد لغت آفرنگان، بمعنی نسکی از زند — از اطاعت با پدر زردشت پیر / خود به نسک آفرنگان گفته است
- شمارهٔ ۱۶ - به شاهد لغت پیشادست، بمعنی نقد — ستد و داد جز به پیشادست / داوری باشد و زیان و شکست
- شمارهٔ ۱۷ - به شاهد لغت شخائید، بمعنی ریش کرد — چو بشنید شاه آن پیام نهفت / ز کینه لب خود شخائید و گفت
- شمارهٔ ۱۸ - به شاهد لغت لست، بمعنی چیزی قوی — گر سیر شدی بتا ز من در خور هست / زیرا که ندارم ای صنم چیزی لست
- شمارهٔ ۱۹ - به شاهد لغت مست، بمعنی شگوه و گله — ای از ستیهش تو همه مردمان به مست / دعویت صعب منکر و معنیت سخت سست
- شمارهٔ ۲۰ - به شاهد لغت فرخج، بمعنی فژه، پلید و زشت — ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج / نامت فرخج و کنیت ملعونت بلفرخج
- شمارهٔ ۲۱ - به شاهد لغت فرخچ، بمعنی رشوت — بدهم بهر یک نگاه رخش / گر پذیر دل مرا به فرخچ
- شمارهٔ ۲۲ - به شاهد لغت خبزدو، بمعنی جعل — آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو / همچون خبزدوئی که شود زیر پای پخچ
- شمارهٔ ۲۳ - به شاهد لغت دند، بمعنی ابله و بی باک و خود کامه — اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند / همه خر طبع و همه احمق و بی دانش و دند
- شمارهٔ ۲۴ - به شاهد لغت پازند، بمعنی اصل کتاب و اوستا گزارش — گویند نخستین سخن از نامه پازند / آنست که با مردم بد اصل مپیوند
- شمارهٔ ۲۵ - به شاهد لغت سرواد، بمعنی شعر — دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل / که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد
- شمارهٔ ۲۶ - به شاهد لغت افراز، بمعنی بالا — ز بس رفعتش شاهباز خرد / نیارد بر افراز او برپرد
- شمارهٔ ۲۷ - به شاهد لغت بادپیما، بمعنی بیفایده و بی حاصل — یکی بادپیمای کم زن بود / که از کینه با خویش دشمن بود
- شمارهٔ ۲۸ - به شاهد لغت پساوند، بمعنی قافیه شعر — همه یاوه همه خام و همه سست / معانی از چکاته تا پساوند
- شمارهٔ ۲۹ - به شاهد لغت پشنجیده، بمعنی آب و خون و مثل آن پاشیده شده — بخنجر همه تنش انجیده اند / بر آن خاک خونش پشنجیده اند
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}