غزل 346 | در سر همه سودای سر زلف تو دارم
در سر همه سودای سر زلف تو دارم
دردل بجز از مهر رخت هیچ ندارم
از باده لعل لب تو مست مدامم
وز نرگس مخمور تو در عین خمارم
جانم نفسی از کمرت دست ندارد
تا موی میان تو نیارد بکنارم
تا دیده دل دید جمال رخ خوبت
خورشید جهانتاب کجا در نظر آرم
در کوی طلب یک نفس از پا ننشینم
وز دامن مطلوب دمی دست ندارم
گفتا که تو عاشق بچه رویی و کجایی
گفتم که بروی تو ازین گفت نیارم
گفتم که ندارم بجهان غیر تو یاری
گفتا که اسیری من ازین روبتو یارم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}