غزل 411 | من مستم و میخوارم گو خلق بدانیدم
من مستم و میخوارم گو خلق بدانیدم
مخمورم و خمارم گو خلق بدانیدم
من رند خراباتم در بتکده بالاتم
فارغ زکراماتم گو خلق بدانیدم
من بیخود و باهوشم هشیارم و می نوشم
گویایم و خاموشم گو خلق بدانیدم
من عابد اصنامم من شهره ایامم
بی ننگم و بی نامم گو خلق بدانیدم
درمسجد و میخانه هستیم حریفانه
با شاهد و پیمانه گو خلق بدانیدم
من عاشق بی شیدم در دام غمش صیدم
آزاده ز هر قیدم گو خلق بدانیدم
آزاده زمیری ام جویای فقیری ام
فارغ ز اسیری ام گو خلق بدانیدم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}