غزل 2 | نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی تو
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی تو
چو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو
نگهی ز چشم مستت ندهم به هر دو عالم
نفسی ز عمر هرگز نکنم حساب بی تو
شب و روز میفشاند چو سحاب در بهاران
صدف دو دیدهٔ من گهر خوشاب بی تو
چه کنم به نرگس و گل که نمیکنم چو بلبل
ز هزار باغ و سنبل گلی انتخاب بی تو
رخ و زلفت ای پری رخ چه بود که دل نجوید
نه ز روی گل تسلی نه زمشک ناب بی تو
به رخی چو ماه تابان بخرام سوی محفل
شده خون دل به ساغر مه من شراب بی تو
چو جرس زهجر نالد دل بیقرار زارم
بنگر که هست این دل به چه اضطراب بی تو
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}