شعر 10 | بصدای درمندی بنوای دلپذیری
بصدای درمندی بنوای دلپذیری
خُم زندگی گشادم بجهان تشنه میری
تو بروی بینوائی درِ آن جهان گشادی
که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری
ز نگاهِ سرمهسائی بدل و جگر رسیدی
چه نگاه سرمهسائی دو نشانه زد به تیری
به نگاهِ نارسایم چه بهارِ جلوه دادی
که بباغ و راغ نالم چو تَذَرو نو صفیری
چه عجب اگر دو سلطان بولایتی نگنجند
عجب اینکه مینگنجد بدو عالمی فقیری
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}