شعر 118 | بود یک میراثی مال و عقار
بود یک میراثی مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال میراثی ندارد خود وفا
چون بناکام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم کآسان بیافت
کو به کدّ و رنج و کسبش کم شتافت
قدر جان زان میندانی ای فلان
که بدادت حق به بخشش رایگان
نقد رفت و کاله رفته و خانهها
ماند چون چغدان در آن ویرانهها
گفت یا رب برگ دادی رفت برگ
یا بده برگی و یا بفرست مرگ
چون تهی شد یاد حق آغاز کرد
یا رب و یا رب اَجِرنی ساز کرد
چون پیمبر گفته مؤمن مِزهَرست
در زمان خالیی نالهگَرست
چون شود پُر مطربش بنهد ز دست
پر مشو که آسیبِ دست او خوشست
تی شو و خوش باش بین اصبعین
کز می لاأَین سرمست است این
رفت طغیان آب از چشمش گشاد
آب چشمش زرع دین را آب داد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}