غزل 14 | فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا
فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا
که ریزد جلوهی اورنگ صد بتخانه در صحرا
به چشمم سایهی گل کاکل آشفته میآمد
چو زد بر سنبل آن شمشاد بالا شانه در صحرا
ز بس رفتار او را حکم کیفیت بود جاری
ز نقش پای او پر میکنم پیمانه در صحرا
نگارین نو بهار من چو شمع جلوه افروزد
ز برگ گل کند انشا پر پروانه در صحرا
چو دارم ته نشان داغ، جامی از دل پر خون
به یاد لالهرویان میکشم پیمانه در صحرا
شود هر گردبادش آتشین فواره از آهم
چو خون شعله جوشد از دل دیوانه در صحرا
به نخجیر دل نورس مهیا کرده گل دامی
ز موج پیچ و تاب زلف صیّادانه در صحرا
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}