غزل 46 | بود از تیغ زبان فکر زرهپوشی مرا
بود از تیغ زبان فکر زرهپوشی مرا
جوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا
بس که من بیگانگی از آشنایان دیدهام
یادگار دوستان باشد فراموشی مرا
اختلاطم بس که چسبان است با افتادگی
هست با نقش قدم چون جاده هم دوشی مرا
چون کمان سر بر سر هم تاک جان آوردهاند
میخورد بر دل چو پیکان حرف سرگوشی مرا
هست جام بیخودی زان لعل نوخط گشتهام
گرد خط شد برلبش داروی بیهوشی مرا
با خزانم جوش خونگرمی بهارش میزند
چون گل رعناست با جانان هم آغوشی مرا
چون تن آرایان خطایی پوش نورس نیستم
پوشش مردانهای باشد خطاپوشی مرا
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}