غزل 63 | الف قدی که دلم ساخت مبتلا به بلا
الف قدی که دلم ساخت مبتلا به بلا
یکی هزار بلا جلوه داد از بالا
مرا به چهرهی زرّین ز لعل می گونش
گرفته قطرهی اشک آب و تاب تُنگ طلا
کشیده حلقهی شبنم به گوش لولی گل
به برگ لالهی گوش تو لؤلوءِ لالا
دهان و دیده نیاید چو چاک سینه به هم
زند به نعمت دیدار حسن او چو صلا
بود بعید ز انصاف پادشاهی حُسن
که دزدِ خال بَرَد نقد دل مرا به مَلا
ز شاهراه توکّل مَنه قدم بیرون
که نیست کج روشیها طریقهی عقلا
به اَکْل میته اگر نیست میل طبع خبیث
چه میخورند چنین قوم در خَلا و مَلا
ز راه مرگ فلاطون از او سلامت جست
چو نیست فوت دقایق وظیفهی مُلّا
به من ز راه کدورت نکرد یار نظر
به رنگ آینه میبایدم زدن به جلا
رسیده است به حد کمال چون زهدش
به دوزخش نَفِتَد راه ای خُنُک مُلّا
به راه عشق چو نورس مخوان فسانهی عقل
به اهل علم مکن عرض قصّهی جُهَلا
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}