غزل 75 | آن که گوش چرخ را مالیده فریاد من است
آن که گوش چرخ را مالیده فریاد من است
آنچه میپیچد عنان سیل بنیاد من است
خار صحرای تو چون مژگان لیلی دل رباست
هر که مجنون تو میگردد پریزاد من است
صید آنکس میشوم کز هر دو عالم فارغ است
هر که دام خویش را برچیده صیاد من است
بیستون چرخ را شیرین ز جا برداشتن
یک فن از پرکاری بازوی فرهاد من است
ناخن رشک از دم شمشیر میگردد خراج
هر که گردد کشتهی تیغ تو جلاد من است
بس که از نقش خیالم لوح دلها ساده است
آنچه تصویر فراموشی بود یاد من است
هر که از خود دور و با حق آشنا سازد مرا
نورس از امداد خود در فکر ارشاد من است
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}