غزل 88 | هر دم سخن ز دُرج دهان تو گفتنی است
هر دم سخن ز دُرج دهان تو گفتنی است
در ملک نظم گوهر نایاب سُفتنی است
آئینه شخص عیب ز اظهار عیب شد
عیب کسان به شرع بصیرت نهفتنی است
گوید بلند گفتن آهسته ای خبیث
کای بینوا حکایت غیبت نگفتنی است
حرفی است چشم از رگ خارا گشودنش
یک بار نالهی دل زارم شنفتنی است
بر دل اگر چه نیست غباری ز خط مرا
گرد غمی ز چهرهی امّید رُفتنی است
یک شب چو روشنان فلک گر نخفتهام
خون من از فسانهی تیغ تو خفتنی است
دارد چو بوسهی نظر از غنچهی لبت
از باغ آرزو گل نورس شکفتنی است
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}