غزل 113 | فروغ وصل ز شبهای تار ما پیداست
فروغ وصل ز شبهای تار ما پیداست
صفای حسن ز مشت غبار ما پیداست
نَسَب به گوهر سیراب میرسد ما را
که بیقراری ما از قرار ما پیداست
قماش درد کند گل ز رنگ گاهی ما
که روی کار خزان از بهار ما پیداست
سحاب را نبُوَد دستگاه دیدهی تر
که آبروی محیط از کنار ما پیداست
چنان به بوتهی داغ غمت گداختهایم
که جان درد ز جسم نزار ما پیداست
به خویش جبر مکن چاره نیست جز تسلیم
که عجز بندگی از اختیار ما پیداست
چو نورس آینهپرداز نقش اعجازیم
که حسن جوهر ذاتی ز کار ما پیداست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}